|
ما زاده شدیم تا دوست بداریم کسی را که زخمی بر قلبمان ایجاد نمود
|
تنها راز منی
تو را
به خدا هم فاش نمی کنم
درخت بود و تو بودی و باد سرگردان
میان دفتر باران، مداد سرگردان
تو را كشید و مرا آفتابگردانت
میان حوصله گیج باد سرگردان
همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود
نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان
و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او
هزار و یك شبِ بی شهرزاد سرگردان
تمام قصه همین بود راست می گفتی :
تو باد بودی و من در مباد سرگردان
زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان
و من میان تب و انجماد سرگردان
ستاره ها همه شومند و ماه خسته من
میان یك شب بی اعتماد سرگردان
مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست
هزار آینه ی نا مراد سرگردان
نماد نام تو بود و نماد ناله من
هزار ناله در این یك نماد سرگردان
................................................
................................................
درخت كوچك تنها به باد عاشق بود
و باد
بی سر و سامان
و باد
سرگردان *
تمام قصه همین بود، راست می گفتی !
بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر
ترانه ام بگذر
تو
که از بادیه ی بادها برنمی گردی
دیگر
چه کار بهکار عطر گلاب گریه های من داری ؟
بگذار
شاعری
در
این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید
مگر
چه می شود ؟
چه
می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
من
به همکلامی با کاغذ
و
همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم
تو
رضایت نمی دهی ؟
باور
کن گریستن تقدیر تمام شاعران است
کوچه
را ببین
هنوز
آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید
آنسو
ترک زنی تنها در غربت آینه
و
این سو شاعری از اهالی آفتاب
دیگر
بهکجای ابرها بر می خورد
که
من هم بی امان برای تو ببارم ؟
می
بخشی ! گلم
همیشه
می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
اما
اضطراب
تپش
های ترانه که مهلت نمی دهد
دیگر
برو ! بانوجان
دل
نگران هم نباش
شاخه
ی شعر هیچ شاعری
در
شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
من
هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
قول
می دهم فردا
کنارهمین
دفتر خیس منتظرت باشم
در
هر ساعت از سکوت
ترانه
که بیایی
مرا
خواهی دید
قول
می دهم
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
کاش واژه ی حقیقت آنقدر با زبان ما صمیمی بود
که برای بیان کردن " دوستت دارم" نیاز به قسم خوردن نبود...
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ٬خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش
... !
ديگر نديدمت، نه در باد و نه در فانوس
ديگر نديدمت، نه بر پلک پروانه و نه در تخيل شبنم
ديگر نديدمت، نه در صبحی از پی شب و
نه در شبی از غروبِ همان روز بیرويا که فرداش آدينه بود.
عجيب است، چشمهای همهی مردگان مرا مینگرند.
چشمهای همهی مردگان، همزادانِ ستارهاند.
دريغا سوسوی منتظر! بلکه تو از خود من،
به اشاره نامی را زمزمه کنی،
ورنه نمیتوانمت شناخت!
چشمهای همهی مردگان، همزادانِ ستارهاند،
من از ميان همهی شما، منتظر کسی بودم، که نيامد!
به گمانم دريا، چشمی برای گريستن نداشت،
ورنه آن پرندهی بیجفت
به جای نَمِ يکی قطرهی باران
چشم به راه دو ديدهی من از دريا نمیگريخت
دلم هوای خزان کرده است
دلم هوای کوچ پرنده های غریب
و پا به پای تمام نقوش بیزاری
دلم هوای پژمردن کرده ست
چه بی تفاوتی تلخی
دلم هوای مردن کرده ست
کجاست یار؟
کجاست ظلمت؟
بیغوله؟
کوچه؟
تنهائی؟
دلم هوای مردن کرده ست!!!
اشکهایم
را پذیرا باش
آنگاه که سجده بر خاک تو می زنم
آنگاه که حجم خاک دیواریست بین بودن و نبودن
اضطرابم
را پذیرا باش
آنگاه که پر می کشم تا آسمان تو
آنگاه که حجم خاک جسمم را گرو می گیرد
تا بداند که در آغوش تو آرام می گیرم
سقوطم
را پذیرا باش
که نیاموختی ام هر فرازی را فرودیست
ایستاده ای اما جای خالی ات خالیست
و تنها کلامم بعد از تو باز هم
تنهاییست
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ،
صد بار تضمین میکنم...
همه خاطره ها را درهم شکسته ای، ای نازنین
دیگر قلبم از یادت سرمست نخواهد بود
دیگر چشمانم با ندیدنت گریان نخواهد شد
و من دیگر دوستت ......